تبليغاتX
مارکو والدو

مارکو والدو

...................................................... قصه های مردی که دندان عقل ندارد

من مي ميرم براي اين بچه ...

تصورش را بكنيد . توي گرماي سر ظهر كنار خيابان ايستاده باشيد و از زور خستگي دهان گشادتان را جوري باز و بسته كنيد كه تمام محتويات گند معده تان پيدا باشد .

توي تخيل تان هم يك ماشين مدل بالا را با كولر و سيستم صوتي توپ مي بينيد كه به زودي سر مي رسد و شما مي توانيد ماتحت نازنين تان را فرو بدهيد توي صندلي هاي نرمش و كيف عالم رو ببريد و از اين جهنم خلاص شويد.

در همين لحظه است كه يك پيكان سفد مدل ۶۱ ( خودتان به خرابي اوضاع پي ببريد ) جلوي پايتان ترمز  كند و يك دختر بچه تقس كه هنوز سينه هايش هم كاملا در نيامده تا كمر از توي شيشه ماشين خودش را بيرون بياندازد و رو به شما در حالي كه لبخند مي زند و و موهاي آناناسي اش از زير مقنعه زده بيرون  اشاره كند كه : حاجي مستقيم ؟!

و شما بايد خيلي بي انصاف و سنگ دل باشيد كه پيشنهادش را نپذيريد و تند نپريد توي ماشين . كه باور كنيد از اين فرصت هاي ناب سالي يك بار هم دست نمي دهد . تازه تا برسيد به سر كوچه تان اين وروجك مي تواند كلي شعر برايتان بخواند .

همين هم هست كه بهش قول داده ام كه ۳۰ درصد از درآمد مسافركشي را برايش پس انداز كنم .

من مي ميرم براي اين بچه ...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت   توسط مارکو  | 

گینس

بنده رکورد دار گم کردن دسته کلید روی کره زمین هستم . و از آجایی که این رکورد داری هیچ نفعی برایم نداشته ، یعنی هیچ آدمی نیامده به خاطر این رکورد ، مدالی چیزی بیاندازد به گردنم  ،تصمیم گرفته ام بدهم دسته کلیدم را به یک جایی از بدنم بخیه کنن . تا هر وقت لازم شد مثلا زیپ آن ناحیه را بکشم پایین و دسته کلید را بیاندازم بیرون و درب مثلا اتاق خواب را باز کنم ...

فقط مانده ام دسته کلید را به کجایم بدوزم ؟! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مارکو  | 

همین فردا صبح آفتاب نزده با تبر عمو جانم می افتم به جانشان و با چند ضربه کار همگی شان را یکسره می کنم. دیگر این سپیدار های لامصب خیلی قد کشیده اند برای خودشان ؛ جوری که دیگر نمی شود دوربین را از این سر خیابان زوم کنم توی اتاق خوابت که هر شب خدا پرده های توری اش را کشیده ای کنار...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مارکو  | 

عیدی شما رو یادمون نرفته ...

با تنی آش و لاش و سر تا سر باند پیچی شده ( حتی اون جاهایی که عمرا فکرش را هم نمی کنید ) بر شما نارفیقان بی معرفت بلندترین انگشتم را حواله تان می کنم . نوش جانتان ...

و طی این بیانیه زنده بودن خود و برخی از اعضاء و جوارح ام را اعلام می دارم (البته حتم دارم که این خبر را به تخم یا تخمدانتان هم نمی گیرید ) . هر چند هنوز جناب عزرائیل خان به طور کامل گورش را گم نکرده و گاهی بر سر بالین پر از درد و خون بنده حاضر می شود و ما را انگولک می کند که ورمان دارد ببرد ٬ اما فعلن که توانسته ام هر بار با یک بیلاخ جانانه راهی اش کنم دست خالی برگردد تا بعد ...

و این قصه هنوز سر دراز دارد !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت   توسط مارکو  | 

افسوس

مرتیکه قرمساق چی با خودش خیال کرده ؟! فکر کرده با این حرفا می تونه منو بی آبرو بکنه ... یکی نیست بهش بگه آخه دیوس وقتی افتاده بودی گوشه هلفدونی کی بود که به خونه و زندگی ات سر می زد ؟! کی بود که به اون سگ پدر سگت یک سال و نه ماه آشغال گوش می داد که تلف نشه ؟! کی بود که توی این مدت مدام می رفت پیش اون زن بی کس و بیچاره ات که توی اون دخمه تنها نمونه ؟! هان ؟!

حالا گیرم که چند باری هم با سگت و اون زن بی نوا رفته باشیم شمال ... یا مثلن هفته ای یکی دو شب با چند سیر تخمه ژاپنی رفته باشم پیش زنت و با هم یک فیلم از بهروز وثوق هم دیده باشیم ... خب که چی ؟؟؟ خب دل هر مادر مرده ای توی اون شبای سرد و بلند زمستون می گیره ... تو خودت که از زمین و زمان دستت کوتاه بود ...

حالا بعد این همه وقت اومدی یخه ما رو گرفتی که : چرا زنم ۶ ماهه حامله است ... اصلن من باید از کجا بدونم ... حیف ... حیف اون همه کمپوت گیلاس که برات فرستادم زندان ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت   توسط مارکو  | 

آواز خوش خرمگس ها

شبی که آن دو خرمگس عاشق تا نیمه های شب روی مهتابی نمی دانم چند ولت اتاقم هی با هم ور رفتند و آوازهای مدرن و سنتی به هم حواله کردند دیگر یادم رفت قرص هایم را بخورم ... 

و چه آواز سحر گونه ای بود ...

پیشنهاد می کنم  شما هم  چنین شب هایی را تجربه کنید . از هر کجا که عقل و میل تان می کشد چند خرمگس قبراق و سر حال صید کنید و ولشان کنید توی قفسی که از پیش برای همین منظور ساخته اید .( پس مراقب اندازه سوراخ هایش باشید )بعد یک لامپ چند ولتی ، به قاعده انگشت شستتان آویزان کنید بهش و بگذارید بالا سرتان ...

خواهید دید که چه سمفونی عاشقانه ای خلق می کنند این خرمگس های لامصب ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت   توسط مارکو  | 

دیگه فکر نکنم این چیزٍِ ما چیز بشو بشه ...

مثلا شما خودتان از چند سالگی یاد گرفتید که تنها و مستقل و خود کفا بروید به دستشویی و کارتان را بکنید .

خب من هم توی همان سن و سالها بودم که در یک مهمانی به تنهایی قدم توی یک مکان تنگ و تاریک و نمور گذاشتم و چون هیچ چیزش معلوم نبود فقط به پائین کشیدن زیپ بسنده کردم و خوب در و دیوار را به جیش کشیدم ...

و فاجعه درست در همین لحظه اتفاق افتاد . وقت بالا کشیدن زیپ ( شما یک زیپِ لی با دندانه های درشت را مجسم کنید ) چیزِ کوچولوم گیر کرد لای آن و چنان گازی گرفت که ...

اگر شما از آن دست آدمهایی هستید که فکر می کنید آن شب به هر زحمت و درد و خونریزی توی همان دخمه تاریک به تنهایی چیزم را از لای دندان های زیپ بیرون کشیدم باید بگویم که درک تان از درد یک انسان بسیار پائین است . خب معلوم است ... تا به حال که چیزِ نازنینتان لای زیپ گیر نکرده که ...

اما من که فهمیده بودم قضیه به همین سادگی ها نیست با همان چیزِ دلنگونم اشک ریزان و فریاد زنان رفتم وسط میهمانخانه ...

خلاصه که محشری بر پاشد . همه فامیل در حالی که کنجکاوانه زل زده بودند به چیزِ مبارک بنده به دنبال راهی برای جلوگیری از اخته شدن ما بودند ...

و نهایتن ریش سفیدهای فامیل که امید و آرزوی فراوانی برای ادامه نسلشان به دودول بنده بسته بودند با انبردست و انبر کلاغی و یک چند تا انبر دیگه ما رو خلاص کردند ...

قصه ما به سر رسید ... خوابای خوش ! ببینید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت   توسط مارکو  | 

بجنب مرد ...

ماهی تلفن کرد و گفت که فردا عصر می رسه خونه . گفت که پوست تنش به حد کافی کنار ساحل برنزه شده . و من از صبح افتاده ام به جان خانه . بشقاب ها را برق انداختم . پرده ها را شستم . بطری های عرق را خالی کردم توی مستراح . عکس یک متر در نمی دانم چند مترش را آویزان کردم سر جای قبلیش ....

اما حالا مانده ام که تو را توی کدام سوراخ پنهان کنم ؟!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت   توسط مارکو  | 

يك خاطره دهه شصتي

 

اصلا اين حرفها بين ما مطرح نبود .رفاقت يك روزه ما جوري بهم جوش خورده بود كه لذت و خوشي من لذت او هم بود.

اما نمي دانم چي شد همين كه دختره رو اونور خيابون نشونش دادم، يقه ما رو چسبيد و تا زیر نافمون جرش داد كه:

تو گه مي خوري اين دختره رو تو كوچه باغ ببوسي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت   توسط مارکو  | 

حفره

کسی از شما حاضره یک روح بخره ؟! می خوام روحم رو به بالاترین پیشنهاد بفروشم . دیگه بهش احتیاجی ندارم . بیشتر اسباب غم و اندوهم شده . کلافه ام کرده . مدتیه که نیمه های شب مثل جن زده ها از خواب می پره و فریاد می زنه : حفره ... حفره ...

سرش رو تو دستاش می گیره و می گه که حفره توی قلبش داره هر شب عمیق تر می شه ... البته من خودم مدتیه متوجه سوراخ روی سینه اش شدم . ولی اونقدر ها هم که می گه عمیق و بزرگ نیست ...بی خودی خودش رو نگران می کنه . خیلی ها سوراخهای بزرگتر از این هم دارن و عین خیالشون هم نیست ...

خلاصه اینکه به بالاترین پیشهاد می فروشمش . اگر هم بردین و شما رو هم مثل من کلافه کرد تا ۲۴ ساعت پس می گیرم ... اگر هم کسی بخواد می تونم با روح دیگه ای عوضش می کنم ... ترجیحا روح پلیدی باشه برای من بهتره ... اگه اهل معامله باشین چیزای دیگه ای هم دارم برای فروش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط مارکو  |